نهال تنهای باغ نیلوفر


در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

 

کسی که سکوت نمیداند....

وبلاگ جدیدم.

   + نیلوفر - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱۳

آخرین قسمت از نیلوفر و کنکورش

ما

دانشکده

فنی ها!! :)) !!

خانم مهندس می شویم...!!بهمان نمی آید اصلاً! می آید؟!؟!

دلم تنگ میشه.برای همه ی آدم هایی که چهار سال کنارشون بودم! برای همه ی معلم هایم. برای مدرسه ام. برای مدیرمون. حتی برای گیر دادن ناظم ها...

هیچ ایده ای برای آینده و اتفاق هایی که قراره برایم بیفته، ندارم.فقط میدونم این جایی که الان هستم اول شروع قصه ی دانشگاه است.یه راه پر پیچ و خم تر با کلی مشکل....

دعا کنید برایم.... دعا.

پ.ن : تنها خوبیش اینه که کلی از بچه ها هم دانشگاهی ان... خوبه که خیلی تنها نیستم.

   + نیلوفر - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۳

در این ویرانه ی ظلمت , دیگر , تاب ِ بازماندن ِ مان نیست...*

چه قدر حوصله ندارم...

گاهی نیاز داری یکی حمایتت کنه...آن یکی را ندارم!دلم گرفته....

عزیزترین دوست هایم هم حتی نیستند.همه درگیرند!

از خانواده که کلاً من هیچ وقت ، هیچ انتظاری ندارم! فقط لطف کنند روی اعصاب ما پیاده روی ننمایند.....ما خودمان به اندازه ی کافی حالمان بد هست!(حتی این لطف هم نمی کنند البته)

این روزها همش فکر می کنم که چه قدر همه چیز این دنیای لعنتی اشتباهی است.....من از همه بیشتر اشتباهی شده ام انگار...

کاستن

از درون کاستن

کاسه

کاسه یی در خود کردن

چاهی در خود زدن

چاه

و به خویش اندر شدن

به جست و جوی خویش...

آری

هم از این جاست فاجعه کاغاز می شود :

و به خویش اندر شدن

و سرگردانی، در قلمرو ظلمت.

و نیکبختی_

دردا، دردا،دردا

که آن نیز

خود سرگردانی ِ دیگریست

در قلمروی دیگر :

میان دو قطب حمق و وقاحت.*

*شاملو

 

پ.ن:اولین باره که مینویسم و خیلی فکر نمی کنم....ببخش اما نیاز دارم بگویم شاید کمی خالی شوم....

 

 

   + نیلوفر - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۸

الکی الکی خوب شد!

امسال من رو دیدی؟

خوب اگه ندیدی که هیچی اما اگه دیدی بدون که به خدا خودم هم نمی دونم چرا رتبه ام خوب تر از اونی شد که انتظار می رفت!من که همش توی نت می گشتم...همش دنبال چرت و پرت گفتن بودم...از فارسی ١ لحظه ای نگذشتم....!!همش چپ و راست گفتم من اشتباهی اومدم ریاضی!اینا نذاشتن من برم دکتر بشم....یادته چه قدر گریه کردم سر ثبت نام کنکور؟

اما خوب شد!همین جور الکی الکی خوب شد!!:دی!

حالا خیلی هم خوب نشد ها....اما از سر من درس نخون هم زیاده!!:))!!

راضی ام.هم من و هم مامان.بابا کمی غرغر می کنه اما....

رتبه ی کلم در سهمیه(منطقه ١) شد ۶٠٩.خوبه واسه ریاضی ها دیگه ... به هر حال خودم باورم نمی شد ۶٠٠ بشم.به مامان می گفتم ۶٠٠٠ شاید!:))

هنوزم معتقدم اشتباه کردم اومدم ریاضی.هنوزم هیچ مهندسی ای دوست ندارم!هنوزم می خوام دکتر بشم!بذار بابا هی بگه عقده ایم!بذار مامان بگه خلم!بذار همه ی عالم و آدم بگن الاغم!(عین همین واژه رو استفاده می کنن!)من دوست دارم برم دنبال عشقم...می دونم اگه نرم بعداً غصه خواهم خورد....

البته هنوز تصمیمی نگرفتم!

پ.ن:این جراحی چه کوفتی بود توی این هیر و ویری؟!لعنتی!خونه نشین شدم....!!:((!!نمی تونم حرف بزنم!:((!!من می خوام برم بیرون!می خوام برم پیش معلمام!اما با یه صورت در ابعاد بادکنک و یه عالمه بخیه کجا برم آخه؟!:((!!خدایا ما را زود زود خوب بگردان!

   + نیلوفر - ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۱

بگذار دلگیر بمانم....مگذار متنفر شوم!

هر وقت که خواستند بودم... حتی وقت هایی که نمی خواستند هم بودم...

اما یک بار، فقط یک بار هم نشد که باشند!

اصلاً مهم نبوده که من می خواهم باشند یا نه.... آن هایی که باید هیچ وقت نیستند....

دلگیر میشوم!دلگیری کمترین کاریست که از دستم بر می آید.

دلگیری از کسانی که مدام خودم را برایشان تقسیم بر ٢و ۴ و ٨ و ١۶ و ... کردم.نه برای این که همیشه باشند....برای این که دوستشان داشتم و می اندیشیدم که دوستم دارند.

فکر می کردم دوستی یعنی این!یعنی من نمی گذارم هیچ وقت ِ هیچ وقت فکر کنی که تنهایی.دوستی یعنی این که من همیشه هستم،حتی اگر هیچ کس نماند.یعنی من فقط و فقط به این دلیل که دوستیم حتی اگر با تو مخالف باشم در جبهه ی تو می جنگم..

قبول....!تو که چیزی از من نخواسته بودی...می خواستم نمانم!می خواستم بروم!

اما من هم از تو نمی خواهم مثل من باشی!نمی خواهم پا به پایم بجنگی، نمی خواهم همیشه باشی،حتی نمی خواهم این روزها که بیشتر از همیشه نیازت دارم کنارم بمانی و لبخند بزنی و آغوشت را بگشایی تا کمی آرام شوم....

نمان ! برو!

اما

می شود

قبل از رفتنت

دستت را روی شانه ام بگذاری و بگویی :

« غصه نخور ! همه چیز درست می شه. »

این را بگو و برو... بگذار چیزی داشته باشم که به خودم دروغ بگویم!دروغ بگویم که تو ، دوست عزیزم ، دوستم داشتی !

 

تله ی کنکوری : این پست مخاطب خاص ندارد،اما مخاطب عام بسیار دارد!

 بعد نوشت بی ربط : نظر شما در رابطه با اعضای خانواده ی طراح زیست آزاد چیست؟!؟!

بی شخصیت! یکی بره بهش بگه من ِرشته ریاضی با ٢ هفته زیست خوندن چه جوری به ٣۵ تا سوال مسخره اش جواب می دادم؟!می مرد امسال هم مثل سال های قبل سوال بده؟!ای شرم بر طراح!مرگ بر طراح!

 

   + نیلوفر - ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱

آخر این قصه کجاست؟!

کنکور ٨٩ تموم شد...

من موندم و ١ آینده ی مبهم و به عالمه حس پوچی...

حس خوبی ندارم!دلم می خواد گریه کنم...!!

نه این که فکر کنی نتیجه اش برام مهمه ها...مطمئنم نتیجه قابل قبوله.اما از بلاتکلیفی، از سر  هزارراهی بودن خسته ام!

کاش  می شد بشینم روبروی پیرزن...

روی صندلی چوبی کهنه...

توی یه چادر نسبتاً تاریک...

و پیرزن توی گوی جادوییش همه ی زندگیم رو میدید...!

کاش کسی پیدا می شد و آخر فیلم رو بهم می گفت...من میترسم وسط فیلم خوابم ببره...

   + نیلوفر - ۳:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۳

این روزها...؟!

مزه ی کیوی می دهد این روزها...

من هیچ وقت کیوی دوست نداشتم.شاید چون طعمش قابل توصیف نبود و یا حس بعد از خوردنش قابل پیش بینی نبود...

دوست ندارم این روزها را!با وجود همه ی خوبی هایشان دوستشان ندارم...و کاش کسی می فهمید این حس، جدای کنکور و نگرانی و این حرفهاست...

دوست ندارم این روزها را.به خاطر این که حس می کنم سایه ی شوم روز آخر، تنهایم نمی گذارد.به خاطر این که در پس هر صدای خنده، صدای شوم ترین کلاغ دنیا در گوشم زنگ می زند...و به خاطر خیلی چیزهای دیگه!

لطفاً مرا از خواب بیدار کن.سیبِ شیرینی به دستم بده.و بگو : امروز اولین روز مدرسه است نیلو!!دیر نکنی!دوران پیش دانشگاهی بهترین دورانه ها....

و من قول می دهم حرفت را بفهمم...قول می دهم....

 

پ.ن:18 سالگی...

 

   + نیلوفر - ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٩

رادیمی که اکتنیم شد...*

1 سال گذشت!

همین!

به همین سادگی.... و شاید حتی ساده تر...

دوباره باغچمون پر گل شد و درخت های اطراف مدرسه پرشکوفه....

دوباره بابا هر روز نگران گل های گلدونشه(که به طرز عجیبی همیشه خشک می شن)

و من...

همچنان نیلوفرم.

با حس هایی که درکشون نمی کنم...

با زندگی ای که دوستش دارم...

و آدم هایی که می تونن، اما نمی خوان دوست داشتنی باشن...

همه چیز مثل همیشه است!حتی هر روز مدرسه رفتن و درس خوندن هم عادیست.همه چیز!!همه چیز همه چیز مثل همیشه است!

به غیر از این غریبگی.... غریبگیم با 89 عجیبه!

89...

سالی که خیلی چیزا توی زندگیم معلوم می شه.....

و...

من....

یعنی دوستشون دارم؟!؟!

پ.ن : عیدم مبارک!

پ.ن2 : سال 89 سال غریبگیه!وبلاگ هم غریبه شده برایم..... وقتی کلی بعد از نوروز عیدش رو تبریک می گم...!!حتی خاله ها و عموها و دایی ها رو زودتر تبریک گفتم!!

*ر.ک به جدول تناوبی

 

 

   + نیلوفر - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٤

کسی که دوست نداشت بزرگ شود...


این روزها مدام سبزند و آبی.... بگذریم از اضطراب ها و خستگی های گاه گاهش...

من شادم و پر انرژی و این یک دنیا می ارزد.آن قدر می ارزد که حاضرم تمام عمر یک کنکوری ١٧ ساله باشم....یا حتی ١٨ ساله و ١٩ ساله و ٢٠ ساله....

اما بیشتر نه!

راست راستش را که بخواهی من اصلاً بعدش را دوست ندارم!بعدش خوب نیست!!

مدام دعواست و دلگیری...

مدام غصه است و دل نگرانی....

مدام دغدغه است و دل مشغولی...

دلم می سوزد!!دوست ندارم بروم دانشگاه!جایی که هیچ کس دوستم ندارد!هیچ معلمی نیست که نگرانم باشد!هیچ معلمی نیست که درس بدهد برای این که من یاد بگیرم....

دوست ندارم بروم جایی که دخترهایش دنبال شوهرند و پسرهایش یک سری موجود احمق خود پسند!

دوست ندارم شادی ها و دوستی های ساده و خالصم را بفروشم به بزرگ بودن و بزرگی کردن.

دوست ندارم ... دوست ندارم...دوست ندارم!!

دلم می خواهد همه چیز همین جا تمام شود.همین جا که همه ی خاطراتم شیرین اند...نمی خواهم تلخی آینده شیرینی امروزم را ، که فردا گذشته است، خراب کند...

اما هیچ کس درکم نمی کند...!هیچ کس!

 به جز «هریک» که گفته :

That age is best which is the first,

When youth and blood are warmer,

But being spent, the worst, and worst,

Times still succeed the former.

 

پ.ن: یکی از دلایلی که می خوام سال دیگه هم کنکور بدم همینه....الان اصلاً آمادگی خراب شدن زندگی قشنگم رو ندارم. 

 

 

   + نیلوفر - ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٦

آخرین لحظه های تکرار نشدنی...

سه شنبه است.نوزدهم آبان ماه 1388.

نشسته ایم سر کلاس شیمی و از دلخوشی های کوچکمان خنده های بلند سر می دهیم...

نگاه می کنم به آسمانی که ابری نیست.به هم کلاسی هایی که غمگین نیستند.به معلمی که بداخلاق نیست.به نیمکت هایی که سرجایشان نیستند.به تخته ای که بزرگ نیست.به...

نگاه می کنم به تمام چیزهایی که دوستشان دارم و دوستشان ندارم.

به همه این ها که امسال هستند و سال دیگر نه!

به همه ی عواملی که دیگر هیچ وقت ِ هیچ وقت این گونه در 19 آبان هیچ سالی گرد هم نمی آیند تا شادی رقم بزنند و خاطره ثبت کنند....

وقتی تعمیمش می دهم دلتنگ می شوم...برای همه چی!

برای دوستانم....برای هم کلاسی هایم که دوستشان دارم یا ندارم....برای معلم هایم که دوستشان دارم یا ندارم....برای زنگ های شیمی و دین و زندگی....برای امتحان دادن های جمعه.... برای حرف زدن های زنگ های فیزیک... برای در حیاط نشستن ها و غیبت کردن هایمان....برای خنده های بلند بلندمان...برای دوست داشتن هایمان....برای...

برای همه چی!برای همه چی ِهمه چی دلتنگ می شوم....

حتی برای گیر دادن های معاون های همیشه ناراحتِ مدرسه هم دلتنگ می شوم...

حس عجیبی است.در پس این انتظارم برای تمام شدن همه چیز ترسی است از آینده ای مبهم و دلتنگی است برای نیلوفری که شاید هیچ وقت تکرار نشود....

پ.ن:برای معلممان تولد گرفتیم با کادوهایی خلاقانه...کلی خندید و کلی خندیدیم.....19 آبان 1389 به یاد خنده هایمان هستیم آیا؟!(حسی شبیه گریه)

 

   + نیلوفر - ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٢